به نام خداي بزرگ
كه پروانه را آفريد
به روي دو تا بال او
خط و خال زيبا كشيد
خـدايـي كـه با يـاد او
لب غنچه ها باز شد
نوك زرد بلبل از او
پر از شعرو آواز شد
خـدايـي كـه پرواز را
به گـنجـشـك آمـوخـتـه
لباسي هـم از جـنـس پـر
بــراي تــنــش دوخــتــه
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:14  توسط عارف
|
|
دودوتامی شود چار |
سه فصل بعد ازبهار |
|
دوسه تامی شه شش تا |
شش ماهه ی کربلا |
|
دوچارتا می شه هشتا |
ضامن آهو رضا |
|
دوپنج تا ده تا انگشت |
مثل دو پا یا دو مشت |
|
دوشش تا نشمربادست |
جواب اون دوازده است |
|
دو هفتا بعد کوشش |
چهارده جوابش |
|
دوهشتا بی شمارش |
شانزده جوابش |
|
دونه تا هجده می شه |
نشکنی ظرف وشیشه |
|
سه سه تا می شه نه تا |
نه ماه درس شما |
|
سه چارتا هم در اسلام |
می شه دوازده امام |
|
سه بشود ضرب پنج |
پانزده نکش رنج |
|
سه شش تا هجده می شه |
درسو بخون همیشه |
|
سه هفتا بیست و یکی است |
بین ما تنبلی نیست |
|
سه هشتا بیست وچاره |
تنبلی داره چاره |
|
سه نه تا بیست وهفته |
عمری که رفته رفته |
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 23:2  توسط عارف
|
|
یک یکی می شه یک تا |
مثل خدای یکتا |
|
خداهمـیشه یکـتاسـت |
علی ولیّ خداست |
|
دویکی هم که دوتاست |
حسن امام تنهاست |
|
سه یکی ، سه تا گندم |
حسین امام سوّم |
|
چاریکی می شود چار |
سجّاد امام غمخوار |
|
یک پنج تا پنج حاصل |
باقر امام فاضل |
|
شش یکی می شه شش تا |
صادق آل عبا |
|
یک هفتا می شه هفتا |
هفتم امام موسی |
|
یک هشتا می شه هشتا |
هشتم امام رضا |
|
نه یکی نه تا مداد |
نهم امام جواد |
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 22:25  توسط عارف
|
خیلی خیلی سال پیش ، مردی به نام داریوش، پادشاه کشور ایران بود
. در زمان او،
پیا مبری به نام د ا نیل زند گی می کرد
. در آن زمان ، مردم دین های گوناگونی داشتند. اما دانیال، فقط خدا رامی پرستیدند. او خیلی مهربان بود . در همین، مردم او را دوست داشتند. اما نزدیکا ن شاه از دانیال بدشان می آمد . چو ن نمی خواستند کسی دوست مردم باشد. یک روز نزدیکان شاه پیش داریوش رفتند و به او گفتند شما باید فرمان بدهید که همه ی مردم ، فقط شاه را بپرستند . هرکس هم از این فرمان سر پیچی کرد او را به محل زندگی شیرها بیندازند داریش شاه از این فکر خیلی خوشش آمد برای همین دستور دادکه مردم فقط او را بپرستند. اما دانیال باز هم فقط خدا را می پرستید.
روزی نزدیکان شاه دانیال را در حال عبادت خدا دیدند
. پیش داریوش شاه رفتند و به او گفتند که دانیال، از فرمان سرپیچی کرده است.
شاه هم دستور داد دانیال را در محل نگهداری شیرها بیندازند
.
داریوش شاه کم کم فهمید که نزدیکانش او را گول زدند؛ برای همین نگران سلامت دانیال شد
. ائ آن شب تا صبح نخوابید. بعد هم تا هوا روشن شد به سراغ دانیال رفت و فریاد زد: دانیال تو زنده ای؟آیا خدای تو مواظبت بوده است؟
دانیال گفت
: بله من زنده هستم چون خداوند فرشته ای فرستاد تا دهان شیر ها را ببندد. داریوش شاه خیلی خوش حال شد. او با صدای بلند گفت: من از خدای دانیال متشکرم. از حالا به بعد ما باید خدای او را بپرستیم.
از آن روز به بعد همه ی مردم ایران خدا پرست شدند
.
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 9:16  توسط عارف
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 9:3  توسط عارف
|